|
با خیال تو به سربردن اگر هست گناه...با خبر باش که من غرق گناهم همه شب!
|
سلام به آنکه هست کرد از نيست
سلام به آنکس که عشق را در کودکي مقدس کرد
سلام به تو اي پادشاه خوبان
تو که درويشي در کنار گدايان
تو که هم نواي اشکها و هم صداي رد پاي مسافر
براي تو مينويسم
براي تو که دگر به کوي ما نمي آيي
دگر نگا هت را به ما نمي اندازي
شنيده ام که در کنارت خوبان نشسته اند
يادي از ما کن
ما عاشقان دل شکسته ايم
گر چه در تاريکي ها گوشه گيريم
اما با یک شمع
قناعت دنيا خواهيم کرد
قنا عت آنچه که ندارريم
آنچه که روزگار از ما گرفته و تو هم ...
آره خدا جون
خيلي تنهام
وقتی دلت از همه چیزو همه کس می گیره...
اون موقعی که دیگه هیچی واست ارزش نداره...
درست یه ذره قبل از اینکه بغضت بترکه...
برو یه گوشه ی تاریک بشین...
آخه اونجا دیگه هیچی واست رنگ نداره...
اون موقع می فهمی هیچی ارزش نداره و همه یه جورن...
همه سیاه٬همه پوچ٬همه دروغ٬همه کلک٬حتی خودت!!!!!
حالا ببین ارزش داره واسه هیچ و پوچ خودتو ناراحت کنی؟
معلومه که ارزش نداره....
حالا یه کبریت بزن و ببین دنیا چه قد قشنگه....
کمی تنها
کمی خسته
کمی از یادها رفته ...
خدا هم ترک ما کرده !
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم...!
****
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگی نیست
سكوتم را شكستند دل دائم صبورم را شكستند
به جرم پا به پاي عشق رفتن پر و بال عبورم را شكستند
مرا از خلوتم بيرون كشيدند چه بي پروا حضورم را شكستند
تمنا در نگاهم موج مي زد ولي روياي دورم را شكستند

در تنگنای عشق
گریز از کوچه های خلوت را گزیدم
در کوچه های خلوت اما
من باز به عشق تو رسیدم
در عشق تو من
یافتم معنای بودن را
و معنای بودن را من
در حسرت چشمان منتظرم خواندم
چشمان منتظرم اما
تا ابد در حسرت دیدنت باقی ماند
حسرت دیدنت مرا
به سوی مرگ خواهد خواند
و تنها(!)مرگ من
فکرت را از ذهنم خواهد راند
![]()
(اینم خودم گفتم)
***
یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره؟
داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم؟
تو رفتی و من هنوز کنار در منتظرم...!
این چنین سخت و خشن
سنگها می کوبد...
او کیست که با تیز تبر
این چنین تند و سریع
می شکند شاخه ی تنهایی را...
او کیست که با تیر تفنگ
این چنین خوب و دقیق
می زند بر وسط خال دلم...
او کیست که با آرامی
ای چنین با احساس
می کند خانه درون دل دیوانه ی من!!!
(اینو خودم گفتم)
غم تنهایی اسیرت می کنه*تا بیای بجنبی پیرت می کنه!!!
![]()
نگه دگر به سوی من چه می کنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریب ها
تو هم پی فریب من نشسته ای
***
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی

گوش کن،جاده صدا می زند از دور تو را.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان،کفش به پا کن،و بیا.
و بیا تا جایی،که پر ماه به تو هشدار دهد.
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را،مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند.
پارساییست در آنجا که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است.
و در برابر لبخند پر از پرسش من....
سکوت....
تقاص همه ی سالهای رنج....
او رفت....
و من....به وضوح در چشمانش دیدم....
که طرح دیگری از سر نوشت....
بر پیکر زندگی اش ریخته می شود.....
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
درد را از هر طرف که بنویسی همان درد است
مثل درد من،مثل درد تو،مثل درد همسایه ای که
دلش گرفته است و چراغ خانه اش را خاموش
کرده است.
من به روشنی بد نکرده ام که تو آفتاب کوچه ی
مرا شکسته ای و قلبم را به رنج آلوده ای و زخم
خنجر بر پشت من نهاده ای.
من و تو غباری بیش نیستیم در این ویرانسرا !!!
به خيالم كه تو دنيا، واسه تو عزيزترينم
آسمون ها زير پام، اگه با تو رو زمينم
به خيالم كه تو با من، يه هميشه آشنايي
به خيالم كه تو با من، ديگه از همه جدايي
بدو خوبمون يكي، دست تو تودست من بود
خواهش هر نفسم با تو همصدا شدن بود
من هنوزم نگرانم كه تو حرفامو ندوني
اين ديگه يه التماسه، من مي خوام بياي بموني
من در همه ی آیینه ها تو را می بینم.
چرا که من،دیگر من نیستم.بلکه تجسمی از توام.
و این اوج معنای عشق است.
همان عشقی که خداوند در سپیده دم آفرینش،قلب انسان را از جنس آن خلق کرد.
من این راز را در گونه های گلگون شقایقهایی که معصومانه در دامن سبز دشت روییده اند،دیده ام.
آن را در عطر نوازشگر نسیمی که از روی باغچه ی اطلسی خانه مان می گذرد،احساس کرده ام.
ای همه خوبی،تو تجلی این رازی
و من،در تو خلاصه شده ام.


رفتیو ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگی ام را به تو باور کردم
****
تو اگر می دانستی...
که چه رنجی دارد...
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
که چرا تنهایی...!
****
خوش عالمیست نیستی
هر کجا بایستی
کس نگویدت کیستی؟!!
بعضی وقتها قلبم بدجور تیر میکشه و درد میکنه.
نمیدونم چی کارش کنم.
- دواش پیش خودمه. من هم چند روز قبل دندونم درد میکرد.
کشیدمش، انداختم جلو سّـگ !
![]()

پرسیدم:دوستم داری؟گفت:آره... گفتم:چه قدر؟ گفت:از اینجا تا خدا....اشک تو چشام جمع شد و گفتم:مگه نگفتی که خدا از همه چیز به ما نزدیک تره؟
وقتی باران بی بهانه می بارد.
وقتی تو کنارم نیستی ،
وقتی حتی جاده ها هم بوی انتظار می دهند ،
وقتی غریبانه به تو می اندیشم و
وقتی صادقانه برای دیدارت اشک می ریزم ،
درمیان دلتنگی فریاد می زنم :
دوستـت دارم
وقتي کسي نيست که به دادت برسه پس داد نزن شايد از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم تو وجودته
***
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکديگــر نگــــاه کنيم.
درست زمانی که داشتم نیاز بهت
تو رفتیو نسوخت واسم زیاد دلت
گفتی باید برم،خوب مرامم اینه
با اینکه میدونستی تو،دوریت عذابم میده
***
تو بودی با من اینو یادته حتماَ
تو بودی اونی که گفتی یا تو یا اصلاَ
نذار فراموشم شه خاطره هامون
تو واسه قلبم نبودی مهمون
***
نگو من بد بودم منو از یاد نبر
بذار خودم به همه بگم تو فریاد نزن
خوب میدونم تو اون آدم سابق نیستی
من تو رو خیلی می خوامو تو صادق نیستی
یه حرفی بزن تو که آدمی ساکت نیستی
بگو بگو تو آدم سابق نیستی...!!
.jpg)
به آسمان شب می نگرم،نمی دانم چرا؟اما انگار شب نیز با من همدرد است.شب نیز از بی تفاوتی بعضی آدمها دلگیر است.مگر نه اینکه آسمان شب زیباتر از روز است؟اگر آسمان روز یک خورشید دارد که می درخشد،آسمان شب میلیونها ستاره دارد که اگر این ستاره ها به چشم ما حقیر و کوچکند،دلیل حقارت آنها در برابر خورشید نیست،بلکه دلیل حقارت ماست که سالهاست عقلمان را بدست چشمهایمان دادیم و فراموش کردیم که چشمها نیز گاهی به ما دروغ می گویند و همیشه صادق نیستند!
نمی دانم بعضی ها چطور از شب دل می کنند و به خواب ناز فرو میروند،آنگاه صبح بر میخیزند و از زیبایی روز سخن می گویند در حالی که شب را ندیده اند.
شب را دوست دارم چون همه در خوابند و تنها در خواب می توان همه را صادق یافت.
همه می گویند که خدا سر چشمه ی نور است،یس چرا من خدا را در تاریکی شب یافتم؟
این آسمان شب است که همه ی غمهایت را به دل خود می ریزد تا تو آرامش یابی و تو فراموش می کنی تشکر کنی و او مثل مادری مهربان به دل نمی گیرد.این برنامه هر شب تکرار می شود تا زمانی که تو بمیری!و باز هم این آسمان شب است که به بازماندگانت یادآوری می کند همچین کسی هم بوده و برایش فاتحه بخوانید.آیا این خود نوعی زیبایی نیست که چهره ی شب را می آراید؟
و تو ای آدم!باز هم چشمت را بر حقایق ببند و بگو روز زیباتر است!!!!!!!

دلم تو را می خواهد
تویی که از آمیزش نگاهت با باد پاییزی
دلم به لرزه افتاد
تویی که شکفتن گل لبخندت
طلوع آفتاب عشقم را موجب شد
تویی که طپش فریادگون قلبم
با زمزمه ی خاموش لبهایت هماهنگ شد
تویی که هرم نفسهایت
به حریم خواسته هایم نفوذ کرد
و تویی که ذره ذره ی وجودم
خواستنت را با تمام وجودش احساس کرد
آری،دلم تو را می خواهد...!
اگر چه مي دانم دوستم دارد ...
امشب غمگينم ...
چون نگاهش ...
به شيريني روياهاي من نبود ...
آنگاه که غرور کسي را له مي کني ، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني ، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني ، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم ، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني ؟
هر شب زخمي از پلکان احساسم بالا مي آيد و روحم را لبريز از درد مي کند و من از تکرار اين همه بيهودگي خسته ام .
سالهاست که سکوت در انتظار فریاد است که در من می شکند .تمام شبهای طولانی را پیاده آمده ام ،تمام شبها را با حسی غریب گذرانده ام،تمام شبها گریه کرده ام و اینک چشمهایم از من خسته ترند ...
سالهاست که رعدی نمی غرد و برقی شبهایم را روشن نمی کند کاش رگباری بر شیشه های تاریک شب بزند و من در هیاهوی درخشانش با فریاد بغض فرو خورده ام را برگیرم.
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدو